هنرستان ادب

دل نوشته و هنر

<

چه شمشیر زیبایی!

rayehe
   

 

 

جنگ سختی شروع شده بود.صدای به هم خوردن شمشیر ها برای لحظه ایی قطع نمی شد. حلا سرداران و سربازان در سپاه تن به تن می جنگیدند. یک سپاه حق بود و دیگری باطل.ابری از غبار روی بیابان مثل چادری بزرگ سایه افکنده بود.اسب ها شیهه می کشیدند و دنبال هم می دویدند.در آن میان امام علی ( ع) با شجاعت شمشیر می زد و گاه دور خودش می چرخید و حریف می طلبید.

ناگهان دشمنی فریاد زد : ای علی چه شمشیر زیبایی داری! کاش آن را به من می بخشیدی! و بلند خندید و سرش را به سویی دیگر چرخاند تا حریف پیدا کند که سایه ایی در پشت سرش دید.علی ( ع) بود که به او لبخند می زد. امام شمشیر خود را در مقابل او گرفته بود و گفت: بگیر٬ این شمشیر را به تو بخشیدم!

مرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاورد.رنگش پرید و عرق سردی بر پیشانی اش نشست. می دانست امام از روی دوستی شمشیرش را به سویش دراز کرده است. مرد عقب عقب رفت. امام هنوز لبخند می زد.مرد پرسید: ار تو تعجب می کنم که می خواهی در چنین هنگامی شمشیرت را به من هدیه کنی!

علی ( ع) گفت‌: مگر نه این است که تو دست خواهش به شوی من دراز کردی. از جوانمردی به دور دیدم که تو را محروم کنم!

مرد طاقت نیاورد و بی اختیار دوید و خودش را به پاهای علی انداخت.پاهایش را بوسید و با بغض گفت: من به دین شما ایمان اوردم. حتما دین شما است که خوبی را به شما یاد داده است. من بنده ی چنین دینی هستم. و مسلمان شد و سپس به سپاه امام علی پیوست.

منبع:برگرفته از کتاب چه شمشیر زیبایی اثر مجید ملامحمدی

 

 

 

 

 

1 نظر

پنج شنبه 11 شهريور 1389، ساعت 6:18

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

سرگذشت دو سنگ

rayehe
   

 

 

در یک موزه معروف که با سنگ های مرمر کف پوش شده بود، مجسمهء بسیار زیبای مرمرینی به نمایش گذاسته بود که مردم از راههای دور و نزدیک برای دیدنش به آنجا میرفتند. کسی نبود که مجسمه زیبا را ببیند و لب به تحسین باز نکند.

شبی سنگ مرمرینی که کفپوش سالن بود با مجسمه شروع به حرف زدن کرد: «این منصفانه نیست، چرا که همه پا روی من میگذارند تا تو را تحسین کنند؟ مگر یادت نیست، ما هردو دریک معدن بودیم؟ این عادلانه نیست؟ من خیلی شاکیم!
مجسمه آرام لبخند زد و گفت:«یادت هست، روزی که مجسمه ساز خواست رویت کار کند، چقدر سرسختی و مقاومت کردی؟»

سنگ پاسخ داد: « آره، آخر ابزارش به من آسیب می رساند، گمان کردم می خواهد آزارم دهد، من تحمل این همهدرد و رنج را نداشتم.

« ولی من فکر کردم که به طور حتم میخواهد از من چیزی بی نظیر بسازد، بطور حتم قرار است به یک شاهکار تبدیل شوم.بطور حتم در پی این رنج، گنجی نهفته هست. پس به او گفتم هر چه می خواهی ضربه بزن، بتراش و صیقل بده! لذا درد کارهایش و لطمه هایی را که ابزارش به من می زدند را به جان خریدم و هرچه بیشتر می شدند، بیشتر تاب می آوردم تا زیباتر شوم. امروز نمی توانی دیگران را سرزنش کنی که چرا روی تو پا میگذارند و بی توجه عبور می کنند.

تن به محنت ده اگر خواهی بگردی سربلند
گر نیفتادی به آتش اوج نگرفتی سپند

 

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

يكشنبه 7 شهريور 1389، ساعت 14:43

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

استجابت

rayehe
   

 

 

روزی دو همسفر با کشتی سفر می کنند اما کشتی آنها در وسطهای راه غرق می شود. با سختی زیاد خود را به جزیره ای که در آن نزدیکی بود می رسانند. هر یک به گوشه ای از جزیره می روند تا ببینند دعای کدام بهتر و زودتر برآورده می شود. همسفر اولی از خدا غذا و آب می خواهد، خدا به او می دهد، خانه می خواهد و برایش فراهم می شود، خلاصه هر چه از خدا می خواهد برایش مهیا می شود اما بعد از مدتی می فهمد با اینکه اینجا امکانات زیادی دارد اما دلش برای شهرش تنگ شده به همین خاطر از خدا می خواهد که او را به شهرش بازگرداند و خدا برایش کشتی فراهم می کند. موقع رفتن به همسفر خود فکر می کند و از خودش می پرسد چه بلایی سر او آمده؟ به سراغش می رود و او را می بیند که هنوز در گوشه ای نشسته و در حال دعا کردن است و هیچ ندارد. با خودش می گوید: حتما مثل من شایستگی نداشته که خدا به دعایش توجهی نکرده پس من هم او را رها می کنم و می روم. به همین دلیل سوار کشتی شد تا از آنجا برود اما در همان حال نوایی از آسمان آمد: (( چرا همسفرت را رها می کنی؟ مگر تو تنها آمده ای که می خواهی تنها بروی؟)) مرد جواب داد اینها نتیجه در خواستهای خودم است. حتما او شایستگی نداشته که خدا به درخواستهای او توجهی نکرده. ندا بار دیگر گفت: اشتباه می کنی، خدا درخواستهای تو را اجابت نکرده بلکه دعای او را اجابت کرد. او شبانه روز در گوشه ای نشسته بود و مدام دعا می کرد که تمامی دعاهای تو اجابت شود.

 

 

 

 

 

1 نظر

سه شنبه 2 شهريور 1389، ساعت 11:51

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

یک ساعت ویژه

rayehe
   

 

 

مردی دیروقت، خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

-دسلام بابا! یک سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتما، چه سئوالی؟

- بابا! شما برای هرساعت کار چه قدر پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی ندارد. چرا این سئوال رو می پرسی؟

- فقط میخوام بدونم.

- اگه باید بدونی، بسیار خوب می گویم: 20 دلار!

پسرک در حالی که سرش پائین بود آهی کشید. بعد به پدر نگاه کرد و گفت: می شه 10 دلار به من قرض بدید؟

مرد با عصبانیت گفت: اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی، سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسرک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین سئوالاتی کند؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که او برای خریدنش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم؟

- نه پدر، بیدارم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد: متشکرم بابا! بعد دستش را زیر بالشش برد و از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت: با این که خودت پول داشتی، چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود، ولی من حالا 20 دلار دارم. آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم ...

 

منبع : سایت آقای دکتر محکی 

 

 

 

 

 

2 نظر

سه شنبه 2 شهريور 1389، ساعت 11:15

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

نامه ای از طرف خدا

rayehe
   

 

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم؛و امیدوار بودم که با من حرف بزنی،حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی.اما متوجه شدم که خیلی مشغولی،مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی. وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:سلام؛اما تو خیلی مشغول بودی.یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی.خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم.با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی،سرت را به سوی من خم نکردی. تو به خانه رفتی وبه نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری.بعد از انجام دادن چند کار،تلویزیون را روشن کردی.نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...،فکر می کنم خیلی خسته بودی. بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی…
اشکالی ندارد.احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم،بیش از آنچه تو فکرش را می کنی.حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم.منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر،یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی.خوب،من باز هم منتظرت هستم؛سراسر پر از عشق تو...به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

دوشنبه 1 شهريور 1389، ساعت 11:41

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

خدا را میتوانی ببینی؟

rayehe
   

 

 

پسر بچه اي از خواهرش پرسيد: آيا كسي واقعا ميتواند خدا را ببيند. خواهرش كه مشغول انجام كاري بود با تندي پاسخ داد: البته كه نه اي نادان خدا آن بالا در آسمان هاست. هيچ كس نمي تواند او را ببيند.
مدتي گذشت. پسر بچه سوال خود را از مادرش پرسيد: آيا كسي تا به حال خدا را ديده است. مادر با مهرباني پاسخ داد: نه پسرم. خدا در قلبهاي ما آدم هاست. اما هرگز نمي تواني او را ببيني.
پسر بچه تا حدودي راضي شد. اما هنوز كنجكاو بود. اندكي پس از آن پدر بزرگ مهربانش او را براي ماهيگيري به سفر برد. آنها مدت زيادي را با يكديگر بودند. روزي خورشيد باشكوهي وصف ناپذير در برابر ديدگان آنها غروب ميكرد. پسر بچه ديد كه صورت پدربزرگش سرشار از مهراباني و آرامش خاطر است. او اندكي فكر كرد و سرانجام با دودلي پرسيد: بابابزرگ! من قصد نداشتم ديگر اين سوال را از كسي بپرسم اما مدت زمان زيادي است كه به آن فكر ميكنم. اگر جواب آن را به ما بدهي خيلي خوشحال ميشوم. آيا كسي واقعا ميتواند خدا را ببيند؟
مدتي گذشت. پير مرد همان طور كه نگاهش به غروب خورشيد بود به نرمي پاسخ داد: پسرم! من الان به غير از خدا هيچ چيز ديگر را نمي توانم ببينم.

 

 

 

 

 

1 نظر

دوشنبه 1 شهريور 1389، ساعت 11:9

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

سه پرسش

rayehe
   

 

هر زمان شایعه ای روشنیدیدو یا خواستید شایعه ای را تکرار کنید این فلسفه را در ذهن خود داشته باشید!

 

در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.

روزی فیلسوف بزرگی که از آشنایان سقراط بود با هیجان نزد او آمد و گفت:

سقراط میدانی راجع به یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد:”لحظه ای صبر کن.قبل از اینکه به من چیزی بگویی از

تومی خواهم آزمون کوچکی را که نامش سه پرسش است پاسخ

دهی.”مرد پرسید:سه پرسش؟سقراط گفت:بله درست است.قبل از اینکه

 راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه را که قصدگفتنش را

داری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به

 من بگویی حقیقت دارد؟مرد جواب داد:”نه،فقط در موردش شنیده

 ام.”سقراط گفت:”بسیار خوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا

 نادرست.

حالا بیا پرسش دوم را بگویم،”پرسش خوبی”آنچه را که در موردشاگردم

 می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟”مردپاسخ

 داد:”نه،برعکس…”سقراط ادامه داد:”پس می خواهی خبری بد در مورد

 شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟”مردکمی

دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد:”و اما پرسش سوم سودمند بودن است.آن چه را که می

 خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟”مرد پاسخ

 داد:”نه،واقعا…”سقراط نتیجه گیری کرد:”اگرمی خواهی به من چیزی

رابگویی که نه حقیقت داردونه خوب است و نه حتی سودمند است پس

 چرا اصلا آن رابه من می گویی؟



 

 

 

 

 

نظر بدهيد

شنبه 23 مرداد 1389، ساعت 13:28

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

محبت

rayehe
   

 

 

روزی خورشید و باد با هم در حال گفتگو بودند و هر کدام نسبت به دیگری ابراز برتری میکرد، باد به خورشید می گفت که من از تو قویتر هستم، خورشید هم ادعا میکرد که او قدرتمندتر است. گفتند بیاییم امتحان کنیم، خب حالا چه طوری؟

دیدند مردی در حال عبور بود که کتی به تن داشت. باد گفت که من میتوانم کت آن مرد را از تنش در بیاورم، خورشید گفت پس شروع کن. باد وزید و وزید، با تمام قدرتی که داشت به زیر کت این مرد می کوبید، در این هنگام مرد که دید نزدیک است کتش را از دست بدهد، دکمه های آنرا بست و با دو دستش هم آنرا محکم چسبید.


 

 

باد هر چه کرد نتوانست کت مرد را از تنش بیرون بیاورد و با خستگی تمام رو به خورشید کرد و گفت: عجب آدم سرسختی بود، هر چه تلاش کردم موفق نشدم، مطمئن هستم که تو هم نمی توانی.

خورشید گفت تلاشم را می کنم و شروع کرد به تابیدن، پرتوهای پر مهرش را بر سر مرد بارید و او را گرم کرد. مرد که تا چند لحظه قبل با تمام قدرت سعی در حفظ کت خود داشت دید که ناگهان هوا تغییر کرده و با تعجب به خورشید نگریست، دید از آن باد خبری نیست، احساس آرامش و امنیت کرد.

با تابش مدام و پر مهر خورشید او نیز گرم شد و دید که دیگر نیازی به اینکه کت را به تن داشته باشد نیست بلکه به تن داشتن آن باعث آزار و اذیت او می شود. به آرامی کت را از تن بدر آورد و به روی دستانش قرار داد.

باد سر به زیر انداخت و فهمید که خورشید پر عشق و محبت که بی منت به دیگران پرتوهای خویش را می بخشد بسیار از او که می خواست به زور کاری را به انجام برساند قویتر است.



 

 

 

 

 

1 نظر

شنبه 23 مرداد 1389، ساعت 12:58

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

کمکم کن

rayehe
   

 

 

تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد.
او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد.


سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد.
اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود.


از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: '' خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟''
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد.
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم.
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم..........
چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است.
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند.

 

 

 

 

 

1 نظر

چهارشنبه 13 مرداد 1389، ساعت 9:19

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

زیبا و تکان دهنده

rayehe
   

 

 

مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

یک روز اومده بود  دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

 خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟


 به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم وفورا   از اونجا دور شدم

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت  هووو .. مامان تو فقط یک چشم داره

فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم .  کاش زمین دهن وا میکرد و منو ..کاش مادرم  یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟

اون هیچ جوابی نداد....

 حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم ، چون خیلی عصبانی بودم .

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

 سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

 از زندگی ، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه ها شو

وقتی ایستاده بود دم در  بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا  ، اونم  بی خبر

 سرش داد زدم  ": چطور جرات کردی بیای به خونه من و بجه ها رو بترسونی؟!"  گم شو از اینجا! همین حالا

اون به آرامی جواب داد : " اوه   خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم " و بعد فورا رفت واز نظر  ناپدید شد .

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من درسنگاپور برای شرکت درجشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
 ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم .

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون ؛ البته فقط از روی کنجکاوی .

همسایه ها گفتن که اون مرده

ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن

 ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور   اومدم و بچه ها تو ترسوندم ،

 خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میآی اینجا

 ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

آخه میدونی ... وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم  به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

با همه عشق و علاقه من به تو

 

 

 

 

 

2 نظر

يكشنبه 10 مرداد 1389، ساعت 10:13

 
دسته بندي ها: داستان کوتاه 
   

صفحه نخست

خوراک خوان Rss

پیامکهای من
مشخصات من

درباره ...

 
 

چتر ها را باید بست. زیر باران باید رفت. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت/حرف زد/نیلوفر کاشت. ............... وبیاریم سبد ببریم این همه سرخ این همه سبز. ویادمان باشد عطروگل وخار همسایه دیوار به دیوار همند....

 

مديريت

 
 
نام كاربري:
گذرواژه:
 

دسته‌بندي‌ها

 

آمار

 
  بازديد كل: 11696
بازديد امروز: 11
بازديد ديروز: 34
تعداد مطالب: 154
 


 
 
(زمان صرف شده براي توليد صفحه : 0:0.967)
http://www.khafankadeh.7p.com >