هنرستان ادب

دل نوشته و هنر

<

یک داستان کوچک

rayehe
   

 

 

روزی مردی داخل چاهی افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای
یک دانشمند عمق چاه و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت
یک پرستار کنار چاه ایستاد و با او گریه کرد
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاه کرده بودند پيدا کند
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاه بيرون آورد...

 

 

 

 

 

1 نظر

دوشنبه 1 شهريور 1389، ساعت 11:29

 
دسته بندي ها: داستان طنز 
   

بی نظیر و فوق العاده

rayehe
   

 

اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت :

«ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »

 

رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد.

 شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند.

 شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید.

 صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

 

 

چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند ، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند.

 آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود ، شنید.

صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یک راهب نیستی»

این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»

مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. 

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم . تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد» 

راهبان پاسخ دادند :« تبریک می گوییم . پاسخ های تو کاملا صحیح است . اکنون تو یک راهب هستی . ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»

رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»

راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد. 

پشت در چوبی یک در سنگی بود . مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.  

راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد .

پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.  

و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این کلید آخرین در است » . مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.

 او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود :

 

.

 .

 .

.

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

 .

.

 .

 

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید 

 

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

شنبه 9 مرداد 1389، ساعت 11:11

 
دسته بندي ها: داستان طنز 
   

شنل قرمزی و دوستان

rayehe
   

 

یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :

 عزیزم چند روزه مادر بزرگت مبایلشو جواب نمیده .

  هرچی sms هم براش میزنم باز جواب نمیده .

online هم نشده چند روزه . نگرانشم .

  چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر . ببین حالش چطوره .

  شنل قرمزی گفت : مامی امروز نمیتونم .

قراره با پسر شجاع و خانوم کوچولو و خرس مهربون

  بریم دیزین اسکی .

  مادرش گفت : یا با زبون خوش میری . یا میدمت دست داداشت گوریل انگوری لهت کنه .

  شنل قرمزی گفت : فقط به خاطر شما. باشه میرم .

  مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بیان .

  می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .

  شنل قرمزی گفت : من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمیاد .

  یا رابین هود یا هیچ کس . فقط اون و می خوام .

  شنل قرمزی با پژوی 206 آلبالوئی که تازه خریده از خونه خارج میشه .

  بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه .

  شنل قرمزی‌: حنا کجا میری ؟؟؟

  حنا : وقت آرایشگاه دارم . امشب یوگی و دوستان مهمونی دعوتم کردن .

  شنل قرمزی: حالا دیگه تنها میری مهمونی ؟؟؟

  حنا : تو مهمونی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن بازی در آوردی .

  خیلی زود رفتی گفتی مامانم نگران میشه . بچه ها شاکی شدن دعوتت نکردن .

  شنل قرمزی: حتما اون دختره ایکبیری سیندرلا هم هست ؟؟؟

 حنا : آره با لوک خوشانس میان .

 شنل قرمزی یه take off میکنه و به راهش ادامه میده .

 پشت چراغ قرمز چشمش به نل می خوره !!!!!

میره جلو سوارش میکنه .

 شنل قرمزی : چرا تنها یی نل!!!!!

 نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .

 با بابام راه افتادیم دنبال ننه مون .

 شنل قرمزی: اون که هاج زنبور عسل بود .

 نل : حالا گیر نده . وسط راه بابا مون چشمش خورد به مادر پرین رفت گرفتش .

 این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بیرون .

 شنل قرمزی : نگاه کن اون رابین هود نیست ؟؟؟؟ کیف اون زن رو قاپید .

 نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کیف قاپی .

جان کوچولو و بقیه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن .

 شنل قرمزی : عجب !!!!!!!!!!!!!!

 نل : اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن . سر چها راه دارن شیشه ماشین پاک می کنن .

 دخترک کبریت فروش هم چهار راه پائینی داره آدامس میفروشه .

 شنل قرمزی : چرا بچه ها به این حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟

 نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقای پتیول شد .

 بچه مایه دار شدی . بقیه همه بدبخت شدن .

 منبع:

www.sahel401.persianblog.ir

 

 

 

 

 

 

1 نظر

پنج شنبه 17 تير 1389، ساعت 21:17

 
دسته بندي ها: داستان طنز 
   

صفحه نخست

خوراک خوان Rss

پیامکهای من
مشخصات من

درباره ...

 
 

چتر ها را باید بست. زیر باران باید رفت. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت/حرف زد/نیلوفر کاشت. ............... وبیاریم سبد ببریم این همه سرخ این همه سبز. ویادمان باشد عطروگل وخار همسایه دیوار به دیوار همند....

 

مديريت

 
 
نام كاربري:
گذرواژه:
 

دسته‌بندي‌ها

 

آمار

 
  بازديد كل: 11697
بازديد امروز: 12
بازديد ديروز: 34
تعداد مطالب: 154
 


 
 
(زمان صرف شده براي توليد صفحه : 0:0.530)
http://www.khafankadeh.7p.com >