هنرستان ادب

دل نوشته و هنر

<

روزهای با تو بودن

rayehe
   

 

 

 

من همان فرهادم

تو همان شیرینی…

باز همان کابوس بود

رنگ تکرار غروب

نقش پژمردن گل

که به اشک دل یار دلخوش بود

ولی از فاصله‌ها معنا دید…

باز همان کابوس بود

نقش باران خیال

که به ذهن دل یار، تابان بود

چشم‌ها غرق تماشای دو ابر

کاش این فاصله‌ها پاکن داشت

که ز باران تپش‌های دو عشق

قلب هر آدم عاشق

به طلوع می‌خندید

که هنوز فرصت هست …

باز همان کابوس بود

رنگ برگشتن شب

که مرا پرواز نیست

نفسش بر دل من نزدیک است

من ز تاریکی او می‌ترسم

او ز پایان طلوع می‌خندد

بر لبم نغمه عشق فریاد است

ولی از آن طرف فاصله‌ها

که مرا تاب تماشایش نیست

دلی از رنگ دلم آگاه نیست

 

 

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

سه شنبه 1 شهريور 1390، ساعت 12:11

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

صبح امید

rayehe
   

 

 

 آخر ای دوست نخواهی پرسید   

    

                                  که دل از دوری رویت چه کشید؟

 

                                                               سوخت در آتش و خاکستر شد

 

        وعده های تو به دادش نرسید    

 

                                 داغ ماتم شد و بر سینه نشست

 

                                                            اشک حسرت شد و بر خاک چکید

 

        آن همه عهد فراموشت شد؟

 

                               چشم من روشن روی تو  سپید    .

 

                                                              جان به لب آمده در ظلمت غم

 

      کی به دادم رسی ای صبح امید؟

 

                               آخر این عشق مرا خواهد کشت

 

                                                                  عاقبت داغ مرا خواهی دید

 

      دل پر درد *فریدون* مشکن

 

                             که خدا بر تو نخواهد بخشید.

                                                      

                                                                         فریدون مشیری

 

 

 

 

 

1 نظر

شنبه 29 آبان 1389، ساعت 14:11

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

عشق ازلی

rayehe
   

 

 

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد

ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری

 

 

 

 

 

 

1 نظر

يكشنبه 16 آبان 1389، ساعت 22:11

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

نگار زیبا

rayehe
   

 

 

احسنت و زه ای نگار زیبا

آراسته آمدی بر ما

امروز به جای تو کسم نیست

کز تو به خودم نماند پروا

بگشای کمر پیاله بستان

آراسته کن تو مجلس ما

تا کی کمر و کلاه و موزه

تا کی سفر و نشاط صحرا

امروز زمانه خوش گذاریم

بدرود کنیم دی و فردا

من طاقت هجر تو ندارم

با تو چکنم به جز مدارا


 

جمالت کرد جانا هست ما را

جلالت کرد ماها پست ما را

دل آرا ما نگارا چون تو هستی

همه چیزی که باید هست ما را

شراب عشق روی خرمت کرد

بسان نرگس تو مست ما را

اگر روزی کف پایت ببوسم

بود بر هر دو عالم دست ما را

تمنای لبت شوریده دارد

چو مشکین زلف تو پیوست ما را

چو صیاد خرد لعل تو باشد

سر زلف تو شاید شست ما را

زمانه بند شستت کی گشاید

چو زلفین تو محکم بست ما را

"سنایی"
 

 

 

 

 

 

1 نظر

دوشنبه 10 آبان 1389، ساعت 20:31

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

سوگند

rayehe
   

 

 

به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پروازکبوتر از ذهن

واژه ای در قفس است

 

حرف هایم ،مثل یک تکه چمن روشن بود.

من به آنان گفتم:

آفتابی لب درگاه شماست

که اگر در بگشاید به رفتار شمامی تابد

و به آنان گفتم:سنگ آرایش کوهستان نیست

همچنان که فلز ،زیوری نیست به اندام کلنگ

در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

که رسولان همه از تابش آن خیره شدند

پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید

و من آنان را به صدای قدم پیک بشارت دادم

و به نزدیکی روز،و به افزایش رنگ

به طنین گل سرخ،پشت پرچین سخن های درشت

و به انان گفتم:

هر که در حافظه چوب ببیند باغی صورتش در

 وزش بیشه شور بادی خواهند ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود

آنکه نور از سرانگشت زمان برچیند

می گشاید گره پنجره ها را با آه

 "سهراب سپهری"

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

دوشنبه 26 مهر 1389، ساعت 17:39

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

خویشتن را بردار...

rayehe
   

 

خویشتن را بردار،عشق می ماند و تو

 

 

"بدان خدایی که گنج های آسمان و زمین در دست اوست به تو اجازه درخواست داده

و اجابت آنرا به عهده گرفته است .

تو را فرمان داده که از او بخواهی تا عطا کند .

در خواست رحمت کنی تا ببخشاید

و خداوند بین تو و خودش کسی را قرار نداده تا حجاب و فاصله ایجاد کند

و تو را مجبور نساخته که به شفیع و واسطه ای پناه ببری

و در صورت ارتکاب گناه در توبه را مسدود نکرده است

 

 

در کیفر تو شتاب نداشته

و در توبه و بازگشت بر تو عیب نگرفته است

در آنجا که رسوایی سزاوار توست رسوا نساخته

و برای بازگشت به خویش شرایط سنگینی مطرح نکرده است

در گناهان تو را به محاکمه نکشیده

و از رحمت خویش ناامیدت نکرده

بلکه بازگشت تو را از گناهان نیکی شمرده است .

هر گناه تو را یکی , و هر نیکی تو را ده به حساب آورده

و راه بازگشت و توبه را به روی تو گشوده است .

 

 

هر گاه او را بخوانی ندایت را میشود

 و چون با او راز دل گویی راز تو را میداند .

پس حاجت خود را با او بگوی

و آنچه در دل داری نزد او بازگوی

غم و اندوه خود را در پیشگاه او مطرح کن

تا غمهای تو را بر طرف کند

و در مشکلات تو را یاری رساند ."

 

علی علیه السلام

 

 

 

 

 

 

1 نظر

جمعه 2 مهر 1389، ساعت 16:5

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

گام های تو

rayehe
   

 

 

زیباترین لحظه ها در انتظار گام های توست .

ابی ترین اسمان اشک شوقی است که به پای تو ریخته میشود ...

تو می ایی و جای هر پایت گل می شکفد و عطر گل های ظهور توست که هوا را پر می کند.

صدا هایم در قفس تنهایی ام اسیر و معلق است و جذبه نگاه های توست که موج میزند در فضای فریاد من و مرا نا امید نمی کند......

تو نزدیک ترین فصل برای رسیدن به بهاری .....

و من دور ترین جاده ها را تا رسیدن به تو باید طی کنم....

اقا

بیا تا اسمان  طلوعی سبز را به تماشا بنشیند و تا شرق در حسرت طلوع اینه وار خورشید از غروب دق نکند........

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

ثانیه ها را عبور می کنم و دقایق را مرور. تا ساعتی از انتظار سبز را ورق

می زنم ای ناب ترین غزل و ای روشن ترین حضور!!

چگونه باور کنم که در این هیاهوی حیله و ریا قلبم به یاد تو نتپد؟

ای باغبان گل های معنویت ای کوکب هدایت!

ای بهاری ترین نسیم!

ایا میشود روزی گرمای حضورت را حس کنم؟

ایا ان روز زنده خواهم بود؟

هر ادینه بوی ندبه صدای اشک یاد فرج و دستان مشتاقت خسته تر

از روزهای دیگر به سمت خدا قد می کشد تا سبد هاشان لبریز از میوه

ظهور شود!!!

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

چشم ها پرسشی بی پاسخ حیرانی ها

دست ها تشنه ی تقسیم فراوانی ها

با گل زخم سر راه تو اذین  بستم

داغ های دل ما جای چراغانی  ها

حالیا دست  کریم  تو برای دل ما

سر پناهی ست  در این بی سرو سامانی ها

وقت ان شد که به گل حکم شکفتن بدهی

ای سر انگشت تو اغاز  گل افشانی ها

فصل تقسیم گل گندم لبخند رسید

فصل تقسیم غزل ها و غزل خوانی ها

سایه ی امن کسای تو مرا بر سر بس

تا پناهم دهد از  وحشت عریانی ها

چشم تو لایحه ی روشن  اغاز بهار

طرح لبخند  تو پایان  پریشانی ها

        (قیصر امین پور)

 

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

جمعه 2 مهر 1389، ساعت 14:31

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

زمانش رسیده...

rayehe
   

 

 

گمان کنم که زمانش رسیده برگردی

به ساحت شب قدر ای سپیده بر گردی

هزار بیت فرج نذر می کنم شاید

به دفتر غزلم ؛ ای قصیده برگردی

زمان ان نرسیده کرامتی بکنی؟

قدم به خانه گذاری؛ به دیده برگردی؟

مزار حضرت مهتاب را نشان بدهی

به شهر سبز ترین افریده برگردی؟

گمان کنم که زمانش... گمان کنم حال

که پلک شاعری من پریده برگردی

نگاه کن به خدا ؛ بی تو زندگی تنهاست

قبول کن که زمانش رسیده برگردی..

 

 

 

 

 

 

1 نظر

جمعه 2 مهر 1389، ساعت 14:15

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

شاه فصل ها

rayehe
   

 

 

فصل پاییز که شد
...
قسمتی از روح من پرواز کرد
...
شاپرک هم ناز کرد
*
باز در اندوه بارانی
خودم را شسته ام
حرف های بی محابا گفته ام
...
*
فصل پاییز که شد
...
انتقام از من نگیر ای روزگار
من خودم از زهر هجرش پر نصیب

از فراق یار گشتم بی شکیب
...
با سکوت و گریه های انتظار
فصل پاییز که شد
...
*
او که نقاش ازل بوده و هست
رنگ زردی به درختم بخشید
باد سردی به حیا طم پیچید
بوی باران به اتاقم آمیخت
و اناری خندید
...

از :  فریبا شش بلوکی

 

 

 

 

 

1 نظر

يكشنبه 28 شهريور 1389، ساعت 14:45

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

در سایه سار نخل ولایت

rayehe
   

 

 

خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران
که تو را آفرید
از تو در شگفت هم نمی توانم بود
که دیدن بزرگیت را چشم کوچک من بسنده نیست:
مور، چه می داند که بر دیوارۀ اهرام می گذرد یا بر خشتی خام.
تو آن بلندترین هرمی که فرعون تخیل می تواند ساخت
و من آن کوچک ترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای
و زمین گویچه ای است به بازی در مشت تو
و زمان رشته ای آویخته از سر انگشت تو
و رود عظیم تاریخ
جویباری که خیزاب امواجش از قوزک پایت در نمی گذرد
و از بند شمشیرت کلۀ فرعونان آویزان

پایی را به فراغت بر مریخ هشته ای
و زلال چشمان را با خون آفتاب، آغشته
ستارگان را از سر طیبت با انگشت خاطر می شکنی
و در جیب جبریل می نهی
و یا به فرشتگان دیگر می دهی
به همان آسودگی که نان توشۀ افطار را به سحر می شکستی
و یا در آوردگاه به شکستن بندگان بت کمر می بستی

چگونه اینچنین که بلند، بر زبر ماسوا ایستاده ای
در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،
و زیر مهمیز کودکانۀ بچّگان یتیم،
و در بازار تنگ کوفه؟!

پیش از تو هیچ اقیانوسی را نمی شناختم
که عمود بر زمین بایستد
پیش از تو هیچ خدایی را ندیده بودم
که پای افزاری وصله دار به پا کند
و مشکی کهنه بر دوش کشد
و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفۀ تنگ
ای روشن خدا
در شب های پیوستۀ تاریخ
ای روح لیلة القدر
حتی اذا مطلع الفجر
اگر تو نه از خدایی
چرا فصل خدایی حجاز، فیصله یافته است؟
نه ؛ بذر تو از تبار مغیلان نیست!

خدا را، هنوز از شمشیرت خون منافق می چکد
با گریۀ یتیمکان کوفه همنوا مباش

شگرفی تو عقل را دیوانه می کند
و منطق را به خودسوزی وا می دارد
خرد به قبضه شمشیرت بوسه می زند
و دل، در سرشک تو، زنگار خویش می شوید
امّا
چون از این آمیزۀ خون و اشک
جامی به هر سیاه مست دهند
قالب تهی خواهد کرد

شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد
و طوفان، از خشم تو، خروش را
کلام تو، گیاه را بارور می کند
و از نفست گل می روید
چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی ، جوشان است
سحر از سپیدۀ چشمان تو، می شکوفد
و شب در سیاهی آن ، به نماز می ایستد
هیچ ستاره نیست که وام دار نگاه تو نیست
لبخند تو، اجازِۀ زندگی است
هیچ شکوفه نیست کز تبار لبخند تو نیست

زمان در خشم تو از بیم سترون می شود
شمشیرت به قاطعیت سجّیل می شکافد
و به روانی خون از رگها می گذرد
 به ظرافت شعر در مغز می نشیند
و چون فرود آید جز با جان بر نخواهد خاست

چشمی که ترا دیده است چشم خداست
ای دیدنی تر
گیرم به چشمخانۀ عمار
یا در کاسۀ سر ابوذر!

هلا ای رهگذار دارالخلافه
ای خرما فروش کوفه
ای ساربان سادۀ روستا
تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد
اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشتید
علی را دیده اید
گیرم بی که هیچش نشناخته باشید!

چگونه شمشیری زهرآگین
پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید؟
چگونه می توان به شمشیری دریایی را شکافت؟!

به پای تو می گریم
با اندوهی بالاتر از غمگزایی عشق
و دیرینگی غم
برای تو با چشم همۀ محرومان می گریم
با چشمانی یتیم ندیدنت
گریه ام شعر شبانۀ غم توست

هنگام که همراه آفتاب
به خانۀ یتیمان بیوه زنی تابیدی
و صولت حیدری را
دست مایۀ شادی کودکانه شان کردی
و بر آن شانه که پیامبر پای ننهاد
کودکان را نشاندی
و از آن دهان که هُرّای شیر می خروشید
کلمات کودکانه تراوید
آیا تاریخ به تحیّر، بر در سرای نمانده بود؟

در احد که گل بوسهء زخم ها، تنت را دشت شقایق کرده بود،
از کدام بادۀ مهر مست بودی
که با تازیانۀ هشتاد زخم ، بر خود حدّ زدی؟!

کدام وام دارترید؟
دین به تو یا تو بدان؟
هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

دری که به باغ بینش ما گشوده ای
هزار بار خیبری تر است
مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

شعر سپید من روسیاه ماند
 که در فضای تو به بی وزنی افتاد
-هر چند کلام از تو وزن می گیرد-
وسعت ترا چگونه در سخن تنگمایه بگنجانم؟
تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟
تو را که چون معنی نقطه مطلقی

الله اکبر!
خدا نیز به شگفتی در تو نمی نگرد؟
تبارک الله ، تبارک الله
تبارک اللهُ احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند
که نیکوترین آفریدگاران است
و نام تو
که نیکوترین آفریدگانی.

                                               علی موسوی گرمارودی

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

جمعه 26 شهريور 1389، ساعت 12:33

 
دسته بندي ها: عارفانه_ عاشقانه 
   

صفحه نخست

خوراک خوان Rss

پیامکهای من
مشخصات من

درباره ...

 
 

چتر ها را باید بست. زیر باران باید رفت. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت/حرف زد/نیلوفر کاشت. ............... وبیاریم سبد ببریم این همه سرخ این همه سبز. ویادمان باشد عطروگل وخار همسایه دیوار به دیوار همند....

 

مديريت

 
 
نام كاربري:
گذرواژه:
 

دسته‌بندي‌ها

 

آمار

 
  بازديد كل: 11697
بازديد امروز: 12
بازديد ديروز: 34
تعداد مطالب: 154
 


 
 
(زمان صرف شده براي توليد صفحه : 0:0.858)
http://www.khafankadeh.7p.com >