سلام میخوام یه خاطره از خودم بنویسم که برام جالب و خنده دار بوده...
یه بار سر کلاس نشسته بودم اون روز درس تاریخ داشتیم و منم درست و حسابی نخونده بودم
همش ترس اینو داشتم که استادم بلندم کنه ازم درس بپرسه!
تو کلاس ما رایج بود که هر کی درس نخونده آیه ی وجعلنا رو بخونه تا دبیر ازش نپرسه...
منم تصمیم گرفتم وجعلنا بخونم تا ازم درس نپرسن...
خلاصه آیه رو خوندم و خیالم راحت بود از اینکه درس جواب نمیدم برا همین کتابو بستم و با بغل دستیم شرو به صحبت کردم(آخه میدونید یه خورده سر کلاس بازیگوش بودم)
دبیرمون دفترشو باز کرد تا یکی رو بلند کنه و ازش تاریخ بپرسه ... منم حسابی خیالم راحت بود ولی از شانس بد من وجعلنا خوندنم نگرفت و منو بلند کرد
من و بغل دستیم شروع کردیم به خندیدن... دبیرمون گفت بگید ما هم بخندیم من که مرده بودم از خنده نمیتونستم تعریف کنم دوستم براش تو ضیح داد و کلاس مثل بمب منفجر شد از خنده
اون روز برام خیلی جالب بود دبیرمون ازم سوالای راحت پرسید و منم جواب دادم و حداقل ضایع نشدم!