هنرستان ادب

دل نوشته و هنر

<

خاطره

rayehe
   

سلام میخوام یه خاطره از خودم بنویسم که برام جالب و خنده دار بوده...

یه بار سر کلاس نشسته بودم اون روز درس تاریخ داشتیم و منم درست و حسابی نخونده بودم

همش ترس اینو داشتم که استادم بلندم کنه ازم درس بپرسه!

تو کلاس ما رایج بود که هر کی درس نخونده آیه ی وجعلنا رو بخونه تا دبیر ازش نپرسه...

منم تصمیم گرفتم وجعلنا بخونم تا ازم درس نپرسن...

خلاصه آیه رو خوندم و خیالم راحت بود از اینکه درس جواب نمیدم برا همین کتابو بستم و با بغل دستیم شرو به صحبت کردم(آخه میدونید یه خورده سر کلاس بازیگوش بودم){#emotions_dlg.wink}

دبیرمون دفترشو باز کرد تا یکی رو بلند کنه و ازش تاریخ بپرسه ... منم حسابی خیالم راحت بود ولی از شانس بد من وجعلنا خوندنم نگرفت و منو بلند کرد{#emotions_dlg.laughing}

من و بغل دستیم شروع کردیم به خندیدن... دبیرمون گفت بگید ما هم بخندیم من که مرده بودم از خنده نمیتونستم تعریف کنم دوستم براش تو ضیح داد و کلاس مثل بمب منفجر شد از خنده{#emotions_dlg.laughing}

اون روز برام خیلی جالب بود دبیرمون ازم سوالای راحت پرسید و منم جواب دادم و حداقل ضایع نشدم!

 

 

 

 

 

نظر بدهيد

شنبه 29 خرداد 1389، ساعت 17:21

 
دسته بندي ها: خاطره 
   

صفحه نخست

خوراک خوان Rss

پیامکهای من
مشخصات من

درباره ...

 
 

چتر ها را باید بست. زیر باران باید رفت. عشق را زیر باران باید جست. زیر باران باید چیز نوشت/حرف زد/نیلوفر کاشت. ............... وبیاریم سبد ببریم این همه سرخ این همه سبز. ویادمان باشد عطروگل وخار همسایه دیوار به دیوار همند....

 

مديريت

 
 
نام كاربري:
گذرواژه:
 

دسته‌بندي‌ها

 

آمار

 
  بازديد كل: 11697
بازديد امروز: 12
بازديد ديروز: 34
تعداد مطالب: 154
 


 
 
(زمان صرف شده براي توليد صفحه : 0:0.436)
http://www.khafankadeh.7p.com >