
من همان فرهادم
تو همان شیرینی…
باز همان کابوس بود
رنگ تکرار غروب
نقش پژمردن گل
که به اشک دل یار دلخوش بود
ولی از فاصلهها معنا دید…
باز همان کابوس بود
نقش باران خیال
که به ذهن دل یار، تابان بود
چشمها غرق تماشای دو ابر
کاش این فاصلهها پاکن داشت
که ز باران تپشهای دو عشق
قلب هر آدم عاشق
به طلوع میخندید
که هنوز فرصت هست …
باز همان کابوس بود
رنگ برگشتن شب
که مرا پرواز نیست
نفسش بر دل من نزدیک است
من ز تاریکی او میترسم
او ز پایان طلوع میخندد
بر لبم نغمه عشق فریاد است
ولی از آن طرف فاصلهها
که مرا تاب تماشایش نیست
دلی از رنگ دلم آگاه نیست